+ آمپول!

١- دیگه عادت کردم به اینجوری نوشتن .اخه میدونید اگه روی یه موضوع خاص فوکوس کنم شاید هر کسی در مورد اون موضوع نظری نداشته باشه .یا اینکه اطلاعات کافی نداشته باشه .پس با اجازه هر از گاهی اینجوری مینویسیم .

٢- خانوم دکی جون یه امپول بهم داده که برم بزنم .امپولش ار نوع خاصه  ( خصوصیه نمیشه گفت مژه  ) وایییییییییییییی کلافه   که دیگه از درد مردم .چند دقیقه قبلش واسه خودم کلاس میذاشتم میگفتم نکن خانوم ! زشته ! فباحت داره ! با این سن و سال از امپول میترسی؟ اقای شوهر هم بیرون منتظرم بود .هی به خودم تلقین میکردم که بابا دردش مثل همیشه یه دقیقه ست .تموم میشه .تشویق

میدونید همیشه وقتی یه مشکلی برام پیش میاد میگم : امروز حالت بده .مثل ده سال پیش که حالت بد بود الان نگذشته؟ تموم نشده؟ سر جاش مونده؟ پس اینم مثل اونای دیگه ست .فردا روز دیگه ایه.تموم میشه .اینجوری که میگم دردم رو کمتر حس میکنم .

اما نههههههههههههههههه! دیدم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!تعجب

اینقده درد کشیدم که تا ١٠ دقیقه به خودم پیچیدم .وقتی اقایی اومد بالای سرم دیگه نای نگاه کردن نداشتم .تا اومدم خونه سرم گیج رفت و جلو چشمام سیاهی شد  و نزدیک بود رو زمین پخش بشم که به زور خودمو ولو کردم رو تخت .گریه

 الانم حالت تهوع دارم .حالم نرمال نیست .اماااااااااااااااااااااا....باید امروز مینوشتم .مژه

٣- شماره ٢ طولانی شد .و اما شماره ٣ .عروسی داداشم قرار بود تو اردیبهشت باشه که عقب افتاد .افتاده تو تیر ماه .جنوبم که هوا خفه کننده ست .منم از دو ماه قبل رفتم لباس گرفتم اینام که عقب انداختن.حالا من موندم و این دلهره که لباسمو فردا تو بازار میارن و الباقی ماجرا ! ساکت

۴- بعضی وقتا به خودم میگم بی رحم ! اخه کم درد داشته باشم  ...حالم بدک هم نباشه واسه اقای همسر  داستان درست میکنم .میگم حالم بده .....چیکار کنم ؟ کاشکی زودتر حالم خوب میشد .....از این حرفا میزنم اونم حساااااااااااسسسسس! دل نازک ! اشکش گوشه چشمش....آخ الهی دختر جز جگر بگیری! به خودم میگما! میگم بابا اذیتش نکن .درسته حالت بده اما یه دفه به روی خودت نیار .پسر مردم رو کشتی تو ! ای قاتل ! ای سنگدل ! ایشیطان  ای مژه   ای از خود راضی  اینیشخند  ای تعجبساکت

۵- من دلم یک عدد پول قلمبه میخواد که اقای همسر از دست این قسطاش راحت بشه .یعنی کارمندای  کشورای دیگه هم این وضعیتو دارند؟ متفکر

بعدا نوشت: به اگاهی شما میرسانم که هم اکنون دقایقی چند پس از اپدیت نمودن این پست , بوی سوخته سیب زمینی اب پز شده به دماغ بنده اصابت کرد و من از روی گل اقای همسر شرمنده ام که این بار هم مثل دفعات قبل باید سیب زمینی سوخته میل نماید! مژهنیشخند

نویسنده : گلاره ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها: