+ تفاوت زمین با اسمان

تصور کن بعد ازدواج تو دنبال یه الونک بگردی   اما همه اعضای خونوادت بریز و بپاش دارن .تو ذره ذره جمع کنی اونا راحت به دست بیارن .

تو چه حالی داری؟ باید چیکار کنی؟

نویسنده : گلاره ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها:


+ بهار

سلامممممممممممممممممممممم.

من بالاخره مامانی شدمممممممممممممممممممم.

بهار خانوم من ۴ فروردین به دنیا اومد .تو این مدت نتونستم بایم نت .سرم حسابی شلوغ پلوغ بود .ماه اخر که دیگه خیلی بد گذشت .شبا دچار کم خوابی شدم .میتونم بگم تقریبا نمیخوابیدم .اما همه اینا می ارزه به اینکه یه دختر ناز مامانی گیرت بیاد .

وایییییییییییییییییییییییی دخترم خیلی نازه .خوردنیه .

دیگه هر موقع دوباره وقت شد میام بیشتر مینویسم .فعلا نی نی  خوابه .دفه دیگه با اب وتاب بیشتری براتون توضیح میدم .

نویسنده : گلاره ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها:


+  

وای گفتین از نی نی مون بنویسم .اون حالش خوبه خدا رو شکر .همیشه شبا نمیذاشت بخوابم اخه ورجه وورجه میکرد .الان عزیز دلم خیلی اذیت نمیکنه .البته نگران هم میشم هی بهش میگم زنده ای؟ تکون بخور .لگد بزن .پناه بر خدا! دیگه نمیدونه به چه ساز من برقصه .کلافه اش کردم .

حسم به من میگه پسره . حتی  توی خواب هم زیاد میبینمش .یه  پسر  کله  گرد کچل ناز مامانی .

خیلی هم به نظرم نا قلاست .اخه وقتی صداش میکنیم معین جواب نمیده .بهار صداش میکنیم جواب نمیده .اما بعد از چند دقیقه که ابها از اسیاب افتاد به تکونی میخوره .اخه ما اینجوری از کجا بفهمیم کدوم یکیه؟

تخت و کمدشم سفارش دادیم .وسایلاشم که تقریبا گرفتیم .فقط مونده خودش که زودتر ببینیمش .

منم که از فرص حاملگی استفاده میکنم و هر چی دوست دارم میخورم .اما اون روز که رفتم ازمایش دادم گفت دیابت حاملگی داری ......ای داد بیداد!

 

نویسنده : گلاره ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


+ دختر یا پسر ؟

سلام بچه ها خوبین؟ نی نی مون خوبه. حسابی داره ورجه وورجه میکنه .اینقده خوشحال میشم .به نظر من مادر شدن بهترین حس دنیاست .اخه اینکه حس میکنی موجودی توی شکمت داره حرکت میکنه یعنی اینکه خدایی هست .و این یه حس قشنگ بهت میده .

اقایی که ذوق مرگ شده رفته .این کوچولو هم هر وقت باباییش صداش میکنه کم تکون میخوره اونوقت من باهاش حرف میزنم یهویی یه تکون میخوره حض میکنیم دو تایی .

اگه پسر باشه اسمشو میذاریم معین و اگه دختر باشه بهار .از این دوتا اسم خیلی خوشم میاد .البته به خانواده شوهرم چیزی نگفتیم تا وقت خودش اخه اینا یه ذره با ما مشکل دارن هر چی بگیم یه عیب و ایرادی روش میذارن .

فقط شماها دعا کنین بچمون سالم باشه .دختر یا پسر بودنش مهم نیست .مهم اینه که درست تربیتش کنیم .

اونایی که دختر دارن و پسر ندارن ( شاید از روی حسادته ) و فکر میکنن بچمون پسره میگن  وای پسر عذابت میده .اما من اینطوری فکر نمیکنم چون دختر هم به همون اندازه مشکلات داره .واسه پسر میترسی که خدایی نکرده معتاد نشه دنبال دوست و رفیق ناباب نره .واسه دختر هم میترسی که نکنه گول بخوره . اینده اش بد باشه .هر دوش به یه اندازه سختی و مشکلات داره .

منم با خوندن کتابای مختلف و دقیق شدن تو  رفتارای پدر مادرای دیگه سعی میکنم تجربه کسب کنم .تا ببینیم خدا چی میخواد .

نویسنده : گلاره ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


+ شاد باشید ...

اینا رو توی اینترنت خوندم شمام بخونید بد نیست:

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

 

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید.نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستندو به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.



جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید..

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- حتی بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

نویسنده : گلاره ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ من و نی نی .

سلام .هر چی فکر کردم که نیام نشد .اخه دیدم اول مهره خیلی وقته ننوشتم .از رو رفتم .خب همگی فهمیدین که من باردارم .الانه دیگه ما دو تا هر جا میریم با همیم و باید من مواظب این کوچولو باشم .

 

به لطف مامانم الهی قربونش برم حالم خوبه . اخه توی ماه رمضونی من که روزه رو نگرفتم گفتن به خاطر بچه ضرر داره .مامان جونم هر روز با غذاهای متنوع  از من و اقای همسر پذیرایی میکرد .

 

اینقده خوشحال بودم  که نمیخواستم اشپزی کنم .یخچالمون پر شده بود از غذا و انواع و اقسام دسرها .دیگه یه روز به مامانم گفتم مامان یخچال پر شده فعلا چیزی نیار .

 

یه بار سونو کردم هزارتا ادم فضول پرسیدن دختره یا پسر؟ نه اینکه خودشون وقتی حامله بودن میگفتن توقع دارن من بگم تازه خیلیها هم مثلا میخوان از زیر زبونم بکشن بیرون .زکی .من خودم اند پیچوندنم .

 

تازه یکی از همینا میگفت هر وقت میری بهداشت به منم بگو باهات بیام میخوام بدونم بچت چیه؟ وااااااااااااااااااااااا خب به تو چه؟

 

من و شوهری هم فعلا تصمیم نداریم بدونیم چیه.اخه اینجوری مزه اش بیشتره .واسه خرید سیسمونی هم یه رنگ خنثی میگیریم .یا اینکه دو رنگ میگیریم .اخه رسم ما اینجوریه که لوازم بچه رو مامانه بده .وضع مامان من که خوبه اونی که نداره خدا به دادش برسه .بعدشم این لوازم رو قبل از وضع حمل میارن خونه .بعد به دوستان و اشنایان زنگ میزنن که بیاین وسایل بچه رو اوردن ببینین.چه کار مسخره ایه .اگه مادر شوهره دندون رو جیگر بذاره و حرف منو زمین نندازه میخوام بگم نمیخوام مردم بیان ببینن.وقتی وضع حمل کردم هر کی اومد بچه رو دید خب اتاق رو هم میبینه .اخه به نظر من نشون دادن اون به بقیه کار زشتیه .

اما هر وقت توی سونو مشخص شد که چیه حتما اینجا واسه شما میگم .

نویسنده : گلاره ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ نی نی کوچولو .....

١- از وقتی ازدواج کردم تو گوشم خوندن کی قراره بچه بیاری؟ گفتم بابا بذار نفس بکشم هنوز زوده .اخه نه اینکه یه ذره تو فامیل سریم واسه همین میخوان از برنامه هامون سر در بیارن .زکی! منم موزیانه تر از این حرفام .هی گفتن کی؟ گفتم زوده .گفتن یعنی بعد از یه سال هم نه ؟ گفتم نه شاید بعد دو سال .باور میکنید تا دوسال تموم شد بهم گفتن اینم دو سال .حالا نگو ملت تو دلشون میگفتن تو خودت خری .حتما بچه دار نمیشه میگه نمیخوایم .شوهر یکی از دوستام که سالی دو بار با هم رفت وامد داریم دقیقا میدونست من چند سال و چند ماه و چند روزه ازدواج کردم .بابا ایوللللللللل!

 

٢- رفتم سونو گرافی که اگه خدایی نکرده  عیب  و ایرادی هست واسه بچه دار شدنم از قبل بفهمم .وقتی رفتم تو .خانوم دکتره تا منو سونو کرد ذوق زده گفت وایییییییی خانوم شما حامله اید .١ ماه و خورده ای تون هست .منم ذوق مرگ شدم از اونجا پریدم بیرون .

 

٣- عکس العمل اطرافیان:

    اول: جاری = چرا قبلا چیزی به ما نگفته بودی؟ ( اخه خودتون بگین این قبلا مثلا یعنی کی؟ یعنی قبل از حاملگی باید بهش میگفتم ؟ یا تاریخ ...                   )

    دوم: خواهر شوهر = خب چرا اول به من نگفتی اول به مادر شوهرت گفتی؟ ( قابل توجه شما دوستان احتمالا منظور خواهر شوهر اینه که من از مامانم هم مهمترم

    سوم: یه عده از دوستان : چه جوری حامله شدی؟ ( منظور اینا رو خودتون بگین من گیج شدم .

 

  ۴- برای این کوچولومون دعا کنید که سالم باشه در ضمن اسم ناز سراغ دارین بفرمایین. اما اسامی باشه که اخرش ه نباشه .

نویسنده : گلاره ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عروسی

خیلی وقته که نیومدما.اخه سرم حسابی شلوغ بوده .اولش که انتخابات بود . و حسابی سرگرم شنیدن اخبار بودیم .بعدشم که به یه عده ای خوش گذشت به هدفشون رسیدند حال یه عده ای هم رفت تو قوطی زبان

بعد از اون هم از استرس این حرفا که در اومدیم و فهمیدیم که غرق شدیم گفتیم بابا خودمونو نجات بدیم.تا کی اخه هی هر روز بشینیم اخبار گوش بدیم . هی حرص بخوریم .

خلاصه توی این یک ماهه اخیر گفتم غصه خوری دیگه بسه .پاشو یه خورده به خودت برس .عروسی داداشم نزدیک بود و جوشای صورت من و اقایی هر روز بیشتر از دیروز میزد بیرون تعجبکلافهگریه

اعصاب نداشتیم که ....زنگ بزن این رایشگاه ..نوبت این عکاسی رو بگیر ..برو دنبال این لباس ..اون کفش و بگیر .خلاصه از ۶ ماه پیش که جیب اقایی رو خالی نموده بودم هیچ!

گفتم بذار اقایی هم یه ذره استراحت بکنه.بعد ۵ ماه دوباره افتادم تو بازارا .دوباره ولخرجی رو از سر گرفتم .از خود راضی

اقایی هم هیچی نمیگفت میگفت ببینم خودت کی کوتاه میای.منم که کوتاه بیا نیستم

یه روز پامون تو زرگری بود یه روز تو بازار .بقیه اش هم خونه ننه .این اقای همسر میگفت من که میدونم چرا ذوق میکنی میری خونه مامانت اینا    مژه      واسه اینه که حوصله غذا درست کردن نداری.  نیشخند      اره والا راست میگفت .من حوصله ندارم اما وقتی هم درست میکنم تمام انگشتاشو میخوره خوشمزهمژهاز خود راضی

خلاصه یه هفته قبل عروسی من و اقایی نشستیم تمام کارتهای عروسی رو نوشتیم .

بعدش اونا رو تحویل دادیم .روز عروسی فرا رسید منم مثل ملکه ها وارد سالن شدم .

همه به به و چه چه میزدند به جان خودم چند نفر داشتند غش میکردن مژهخجالت

بالاخره همونی شد که من میخواستم .حیفش که نمیتونم عکس بذارم وگرنه عکسامو میذاشتم میفهمیدین که دروغ نمیگم ( دلتون بسوزه)زبان

خب حالا فهمیدین این یک ماهه من کجا بودم ؟ درگیرو دار عروسی بودم .حسابی خوش گذشت جای همتون خالی بود .خیال باطل

نویسنده : گلاره ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
تگ ها:


+  

١- همیشه گفتن فکر سالم در بدن سالم .من میگم اگه از کسی خوشت نمیاد اونو بندازش دور .مثل وقتی که دندونت لقه خرابه .کرم خورده باید بندازیش دور دیگه ترمیم شدنی نیست که بخوای خرجش کنی .حالا هزار بار هم بشینی از این وری فکر بکنی یا   از اون وری فکر کنی هیچ دردی دوا نمیکنه بلکه بدتر هم میشه .

 

٢- بحث ان.تخا .بات هم عجب بحث جنجالی شده .مثل هر سال رأی مونو میدیم .باز همه چی گرون ......اصلا ولش .چی بگیم ؟ همه میدونن. اما من حتما رأی میدم .چشمامونو بشوریم . از اون وری هم یه ذره نگاه کنیم .همه چی که اشتباه نبوده.یه ذره تغییراتی داشتیم که خوب بوده .اونا رو هم باید ببینیم و به خاطر اونا رأی بدیم .یه نفر میگفت بابا اینا که میان تبلیغات میکنن که ملت رأی بدن حتما یه چیزی گیرشون میاد و یه حقوقی بهشون میدن .وبلاگ ویولت رو که خوندم دیدم خیلی منطقی حرف میزنه .ویولت رو چش به پاچه خواری اخه؟ انگار بعضیا مخشون رو اسید پاشی کردند ....بدون اینکه در مورد یه چیزی اطلاعات داشته باشن بیخود و بی جهت میپرن به ملت .سر یه عده ای  رو هم شیره میمالند .( www.violet.special.ir )

   3- بعضی وقتا میای ثواب کنی کبابت میکنن .

  4- اگه اشتباه نوشتاریه ببخشید حوصله بازخونیش رو ندارم .

 

نویسنده : گلاره ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:


+ آمپول!

١- دیگه عادت کردم به اینجوری نوشتن .اخه میدونید اگه روی یه موضوع خاص فوکوس کنم شاید هر کسی در مورد اون موضوع نظری نداشته باشه .یا اینکه اطلاعات کافی نداشته باشه .پس با اجازه هر از گاهی اینجوری مینویسیم .

٢- خانوم دکی جون یه امپول بهم داده که برم بزنم .امپولش ار نوع خاصه  ( خصوصیه نمیشه گفت مژه  ) وایییییییییییییی کلافه   که دیگه از درد مردم .چند دقیقه قبلش واسه خودم کلاس میذاشتم میگفتم نکن خانوم ! زشته ! فباحت داره ! با این سن و سال از امپول میترسی؟ اقای شوهر هم بیرون منتظرم بود .هی به خودم تلقین میکردم که بابا دردش مثل همیشه یه دقیقه ست .تموم میشه .تشویق

میدونید همیشه وقتی یه مشکلی برام پیش میاد میگم : امروز حالت بده .مثل ده سال پیش که حالت بد بود الان نگذشته؟ تموم نشده؟ سر جاش مونده؟ پس اینم مثل اونای دیگه ست .فردا روز دیگه ایه.تموم میشه .اینجوری که میگم دردم رو کمتر حس میکنم .

اما نههههههههههههههههه! دیدم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!تعجب

اینقده درد کشیدم که تا ١٠ دقیقه به خودم پیچیدم .وقتی اقایی اومد بالای سرم دیگه نای نگاه کردن نداشتم .تا اومدم خونه سرم گیج رفت و جلو چشمام سیاهی شد  و نزدیک بود رو زمین پخش بشم که به زور خودمو ولو کردم رو تخت .گریه

 الانم حالت تهوع دارم .حالم نرمال نیست .اماااااااااااااااااااااا....باید امروز مینوشتم .مژه

٣- شماره ٢ طولانی شد .و اما شماره ٣ .عروسی داداشم قرار بود تو اردیبهشت باشه که عقب افتاد .افتاده تو تیر ماه .جنوبم که هوا خفه کننده ست .منم از دو ماه قبل رفتم لباس گرفتم اینام که عقب انداختن.حالا من موندم و این دلهره که لباسمو فردا تو بازار میارن و الباقی ماجرا ! ساکت

۴- بعضی وقتا به خودم میگم بی رحم ! اخه کم درد داشته باشم  ...حالم بدک هم نباشه واسه اقای همسر  داستان درست میکنم .میگم حالم بده .....چیکار کنم ؟ کاشکی زودتر حالم خوب میشد .....از این حرفا میزنم اونم حساااااااااااسسسسس! دل نازک ! اشکش گوشه چشمش....آخ الهی دختر جز جگر بگیری! به خودم میگما! میگم بابا اذیتش نکن .درسته حالت بده اما یه دفه به روی خودت نیار .پسر مردم رو کشتی تو ! ای قاتل ! ای سنگدل ! ایشیطان  ای مژه   ای از خود راضی  اینیشخند  ای تعجبساکت

۵- من دلم یک عدد پول قلمبه میخواد که اقای همسر از دست این قسطاش راحت بشه .یعنی کارمندای  کشورای دیگه هم این وضعیتو دارند؟ متفکر

بعدا نوشت: به اگاهی شما میرسانم که هم اکنون دقایقی چند پس از اپدیت نمودن این پست , بوی سوخته سیب زمینی اب پز شده به دماغ بنده اصابت کرد و من از روی گل اقای همسر شرمنده ام که این بار هم مثل دفعات قبل باید سیب زمینی سوخته میل نماید! مژهنیشخند

نویسنده : گلاره ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها: